دلتنگی های من

نامه ی به آنکس که دوستش دارید

+ تاریخ ساعت 11:59 نویسنده سمیرا |


تمام حجم خیالم از تو لبریز است

دنیای خیالم کوچک نیست ، تو بی نهایت عزیزی . . .


اشکی که بی دلیل بیاید ، اشک دلتنگی نیست ، اشک بی کسی است !
 

فرق است میان دوست داشتن و داشتن دوست،

دوست داشتن امریست لحظه ای و اما داشتن دوست

استمرار لحظه های دوست داشتن است
 

منتظر هیچ دستی در هیچ جای دنیا نبودم،

همیشه اشکهایم را بادستان خودم پاک کردم،

چون میدانم همه رهگذرند…
 

تنها بودن قدرت می خواهد و من قدرتمندم،

این قدرت را کسی به من داد که روزی میگفت تنهایت نمیگذارم…
 

چای هایت را تلخ نخور! کمی نگاهم کن…

تمام قند های دلم را برایت آب می کنم
 

خدایا آسمانت چه مزه ایست؟

من که فقط زمین خورده ام…
 

تنهایی را بلند ترین شاخه درخت میفهمد،

انگار هر چه بزرگتر میشویم تنهاتر میشویم

براستی خدا از بزرگی تنهاست ،یا از تنهایی بزرگ؟!!!


****************************


اگر روزی داستانم را برای کسی نقل کردی بگو:
بی کس بود،اما کسی رو تنها نذاشت.

دلشکسته بود،اما دل کسی رو نشکست.

کوه غم بود،ولی کسی رو غمگین نکرد.

و شاید بد بود ولی برای کسی بد نخواست…
 

تابلو نقاش را ثروتمند کرد

شعرِ شاعر به چند زبان ترجمه شد

کارگردان جایزه ها را درو کرد

و هنوز سر همان چهارراه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود !
 

به هرکه می گویم “تو” به خودش می گیرد

چه ساده اند اینها ! نمیدانند هیچکس برای من “تو” نمیشود . .
 

سربه هوانیستم

اماهمیشه چشم به آسمان دارم

حس عجیبی است دیدن همان آسمانی که

شاید توچند لحظه پیش به آن خیره شده باشی...
 

گمم نکن…

در گوشه ای از حافظه ات مینشینم آرام…

فقط بگذار بمانم…
 

بعضی‌ وقتا باید بذاری آدما همینطوری برن ،

نه برای اینکه اونا واسه تو با ارزش نیستن .

بلکه برای اینکه تو دیگه برای اونا با ارزش نیستی‌!!!!
 

همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود . . .
 

میدونی محبت یعنی چی ؟

م : من
ح : حالا
ب : به یاد
ت : توام
 

+ تاریخ ساعت 12:11 نویسنده سمیرا |

تو ميداني 
از مرگ نمي ترسم
فقط 
حيف است هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبينم...



اومدی شبيه بارون دله من خسته خاكه
واسه اون نم نمه چشمات ، نميدوني چه هلاكه
نمي دوني ، نميدوني واسه من چقدر عزيزي
شايدم مي دوني اما منو باز به هم ميريزي
نمي دونم چي رازيه كه تو چشمات خونه كرده
هر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده



قطار مي رود....تو مي روي..... تمام ايستگاه مي رود............
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال ،در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام!!



مثل كشيدن كبريت در باد
ديدنت دشوار است
من كه به معجزه ي عشق ايمان دارم
مي كشم
آخرين دانه ي كبريتم را در باد

هر چه بــــــادا بــــــــــاد!



خواستن ،هميشه توانستن نيست
گاهي فقط،
داغ بزرگي است
كه تا ابد بر دلت مي ماند



يادته زير گنبد كبود تو بودي و كلي آدماي حسود؟
تقصير همون حسوداست كه حالا
هستي ما شده يكي بود يكي نبود...



كاش هميشه در كودكي مي مانديم
تا به جاي دلهايمان
سر زانوهايمان زخمي ميشد!...



چه تقدير بديست !
من اينجا بي تو مي سازم
و تو، آنجا با او مي سازي...!!!



مرا به ذهنت نه! به دلت بسپار
من ازگم شدن درجاهاي شلوغ ...ميترسم ...



برگـَـــرد..

یادت راجاگذاشتی ...
نمي خواهم عُــمري به اين اميد باشم
كه براي بُردنَش بر مي گردي ..


 

انگـــار
آخرین سهم ما از هم
همین سکوتـــــــــ اجباریست ...

 


 

در بدرقــــــه چشمان تو نمیتوان غربت را فراموش كرد و كوچــــــه سرارسر میشود از وداعی عاشقانــــه...


 


گـل یا پــوچ؟
دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ..
که در دستانتــــ
برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..





سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی



" تـــو "
دو حرفـــــــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی که برای گفتنش ..
جانم به لبـ رسید و ناتمام ماند ...


حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!




فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!




در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،
در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،
همیشه دلتنگ توام ...





امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد
یا باید خانه مان را عوض کنم
یا پستچی را تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!




ای کاش 
یکی بیاید
که وقت رفتن
نرود ....



+ تاریخ ساعت 16:55 نویسنده سمیرا |

معلم گفت: دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند

مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند.

 گفتم: من خودم را شکستم، پس چرا به او نرسیدم؟

 لبخند تلخی زد و گفت گمشو بیرون از کلاس دلقک بی مزه!

+ تاریخ ساعت 12:34 نویسنده سمیرا |

به خاطر چشمان غمگینت

بعضی آدم ها طعم از دست رفتن نزدیکانشان را می چشند و بعضی نه


کسانی که عزیزی ..دوستی را از دست می دهند توی دلشان حفره دارند

 

حفره ای که پر نمی شود. نمی شود. تا دنیا دنیاست پر نمی شود

مادر من همیشه می گوید: فقط مرگ است که چاره ندارد

 

ولی ..ولی ..چاره نداشتن با دل انسان جور نمی شود هرگز

آدم زیر بار بیچارگی دل تنگی عزیزش، فکر از دست دادن عزیزش، تصور به زمین افتادن عزیزش

خم و کهنه و کوچک می شود

 

همه این را می دانند. اما همه این را نمی فهمند.

 

نمی شود فهمید، چون توی چشم آدم داغ دیده نمی شود نگاه کرد

بعید است که بشود. و تا چشم های کسی را نبینی

راه پیدا نمی کنی به جاده ها و گذرها و کوچه پس کوچه های دلش

+ تاریخ ساعت 13:0 نویسنده سمیرا |

جملاتی ماندگار از سهراب:

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

+ تاریخ ساعت 12:30 نویسنده سمیرا |

پرنده در قفس؛ زیبا نمی خواند

آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن

پرنده در قفس .... زیبا نمی خواند

گرچه برایت تمام لحظه ها رانغمه خوانی کند

..بگذار برود

تمام افق ها را بگردد و آواز سر دهد .صبور باش و رهایش کن

گفته اند : اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد

یادت باشد قفس ،آفریننده ی عشق نیست

 

 

گمان نبر که دانه های رنگارنگ دل ، طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تومی کند

می دانم ...می دانم ...که رها کردنش رنج می آفریند

زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد

اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجیست دردناکتر

 

و در آن زمان که با کمترین خطایی روزنه ا ی در دل قفس باز شود میگریزد

آن هنگام را جه توانی کرد ؟

..تو می مانی و این همه روزهایی که رنج برده ای اهلی شدنش را

رهایش کن ...دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند

 

 

پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند

به تمام گل ها عشق می ورزد و

تمام سر شاخه های درختان تنها را .... لحظه ای میهمان می شود

واز تمام چشمه سارها می نوشد

و حتی می گذارد

شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند

ایا نگه داشتنش در قفس تو را شاد میکند؟

 

 

ولی

.اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند

و اگر رفت و دل به باغی دیگر سپرد ....به گلی دیگر

و شاید قفسی دیگر .

پس از آن تو نیست ...بگذار رها باشد

 

 

..دوستش بدار

اما گمان نبر که با اسارت ، دلی از آن تو می شود

بگذار مهرورزیدن تو سیرابش کند

اما نگذار قلبت را گِل آلود کند

عشقی  بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کنند
 


چه کسی گفت که عشق یعنی مالک شدن ؟

عشق یعنی درون قلب دیگری عظمت و جانی دوباره یافتن

وسعت عشق به اندازه ی دل آدمی است

 

 

و همیشه عاشق والاتر از معشو ق

از عشق زنجیری نساز که وجودی را به اسارت کشد

که ظالم ترینی

نه عاشق ترین

 

 

اگر هوای تو دارد باز خواهد گشت

سینه سرخی خواهد شد با ارمغانی از ترانه ها و نغمه های زیبا

که تا همیشه برایت خواهد خواند

بی آنکه هراس از دست دادنی

او را در قفس افکند

 

 

...و شاید ققنوسی شود که حتی اگر به آتشش افکنی با جانی دوباره

عاشق ترین باشد


ماه باید مجال خودنمایی بیابد  تا عظمت خورشید از نگاهی پنهان نماند


====

دوست داشتن اتفاقی ساده و زیباست ...مثل تولد یک پروانه

 

 

بیشتر از تماشای پروانه ها

مبهوت حس  لحظه های تولدش از پیله باش

+ تاریخ ساعت 10:33 نویسنده سمیرا |

پيرمرد همسايه آلزايمر دارد ...
ديروز زيادي شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بيدار شود ...!

***********

عادت ندارم درد دلم را ،
به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی


 

 ***********

 

دلتنگم،
مثل مادر بي سوادي
که دلش هواي بچه اش را کرده
ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.

*************

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...

 

***************


انسان های بزرگ دو دل دارند :
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...

 

****************

 

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...
در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !
ساده می میرد !
ساااااااااااااا ­ااااااااده


+ تاریخ ساعت 11:48 نویسنده سمیرا |

نگران من نباش...زنده ام نفس میکشم... و دلتنگی هایم را دیگر بغض نمی کنم

... میگذارم چشم هایم ببارند..

 

 

زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت ها ی بی برگ

با غروب سخت اش هم دردی نکنی

تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ....حسی را گم کرده ای...
 

حالا رفیق آمده ام بگویم... خوبم. نفس می کشم...

هنوز شعر می خوانم... شعر می گویم..... می نویسم..

 

 

. با صدای خش خش جاروی رفتگر... با صدای درویش محله... با صدای باد... با صدای باران.

.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست..

 

 

من با هر بهانه ای این روزها می بارم

با هر برگ که از شاخه فرو می افتد

 

 

و با هر پرنده ای که می خواند

هر قطره بارانی که میبارد

و

هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ..

زنده می شوم

و امیدوارتر که خداوند هنوز ا ز بشر نا امید نشده است

====

+ تاریخ ساعت 16:42 نویسنده سمیرا |

 

من هستم... زنده ام. نفس می کشم...

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

هوس می کنم تنها قدم بزنم... تنها گریه کنم...

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

اما هنوز هستم..

هنوز عاشق بارانم...

هنوز بوی اقاقیا... بوی نعنا..

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم

 

 

از تو چه پنهان بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..

دلم برای حیاطی که نیست... مادربزرگی که نیست..

برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود...
 

 

 

می روم محله قدیمی... دست میکشم به روی دیوار.

.. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ......

که دیگر نیست...

سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..

. شاید برایم گوجه سبز... زالزالک خریده باشد...انار دانه کرده باشد... شاید

شاید صدایم زده باشد و من نشنیده باشم

 


.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.

.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..

چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..

. نه پنجره ای نیست...

مادر بزرگی نیست...

من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده...
 

 

به سرم می زند به خواهرم زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم

رفیقم... خواهرم...این دیوارها فراموش کردند خنده ها و دعواهایمان را.

.. دلم می خواهد بزنم زیر آواز و باز او سرم داد بکشد..

. با هم بخندیم و صدای خنده هایمان آنقدر بلند شود... که به خدا برسد...

شاید دلش برای غصه هایمان بسوزد...
 

 

چقدر خسته ام... دلم می خواهد بخوابم...بر گردم... همه این راه را برگردم...

درست انجا که مادر عصرها همه را صدا می زد...

... دلم برای عصرانه هایش تنگ شده

دلم برای درس خواندن ها و شیطنت های برادرم

موهای مشکی و بلند خواهرم تنگ شده

 

 

دلم برای بالا رفتن از درخت آلبالو تنگ شده.

دلم می خواهد بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام...
 

 

 

 

نه رفیق نگو میان گذشته ها جا مانده ام...

ولی

... مگر می شود برای چیزی عمرت را صرف کنی و فراموش شود؟

+ تاریخ ساعت 16:40 نویسنده سمیرا |

افلاطون گفته روح دایره است;
من دایره های روحم را کشف کردم
5 دایره دور روحم کشیدم

و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم
مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟
پس مرکز آن دایره ها خودم بودم
 

در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم


همه ی ما دلمون می خواد
که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی
ما می گذارند بستگی دارد
اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند
اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن

نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد
گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود
حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی

گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیش تر از آن چه که
خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی

در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..
در کنار او می توانم خودم باشم؟
بااو می توانم رو راست باشم؟
میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟

فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری
پس با خودت رو راست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن
خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر
روز اوقاتی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد قدرتمندی .......
ارزش ها ی مشترک با آنها داری
دوستانی خارق العاده

دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ..آموزگاران
و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن
چیزی به تو اضافه نمی کنند
.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند
که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم همکارانت و اقوامت هستند
و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی
در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی
به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی

دایره آخرجای دورترین افراد است
جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند
کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و
احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .

خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند
مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسي اولويت زندگی تو باشه
وقتي تو فقط يک انتخاب در زندگي اوني...
يک رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن.

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن
چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه.

وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.
وقتي دائم ميگي وقت ندارم، هيچوقت زمان پيدا نمي کني
وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.
وقتي صبح از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.
برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،
يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال کنيم.
انتخاب با خودته

ما کسايي که به فکرمون هستن رو نگران می کنیم... به گريه مي اندازيم.
و گريه مي کنيم براي کسايي که حتی لحظه ای به فکر ما نيستن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره

اگه اين رو بفهمي،
هيچوقت براي تغيير دير نيست

+ تاریخ ساعت 11:45 نویسنده سمیرا |

این روزا...
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه

درد تموم عاشقا پاي کسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

گردای رو آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه

آرزوي شقايقا يه شب کبوتر شدنه

اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه

جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا کار آدما دلهاي پاك رو بردنه

بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه

جرم تمومشون فقط لذت آشناييه

اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه

شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه

اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه

رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه

اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه

قلباي مثل دريامون پر از خراش و ترکه

اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه

کار چشماي آدما دل رو ديونه کردنه

اين روزا کار رويامون از پونه خونه ساختنه

نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه

اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه

رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه

اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن

مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن

اين روزا فرش آوچه ها تو حسرت يه عابره

هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره

اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه

چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

+ تاریخ ساعت 13:45 نویسنده سمیرا |

تو کجایی سهراب ؟


آب را گل کردند


چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...


وای سهراب کجایی آخر ؟ ...


زخم ها بر دل عاشق کردند


خون به چشمان شقایق کردند ...

تو کجایی سهراب ؟


که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،


همه جا سایه ی دیوار زدند ...


ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است! ....


دل خوش سيری چند ؟


صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!


قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!؟

 

باید امشب بروم


من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

 
حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد


هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت



من به اندازه یک ابر دلم میگیرد


وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه


پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج


مثلا شاعره ای را دیدم


آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

 
آسمان تخم گذاشت



و شبی از شب ها


مردی از من پرسید


تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟



باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم


و به سمتی بروم


که درختان حماسی پیداست

+ تاریخ ساعت 14:48 نویسنده سمیرا |

من به دنبال کسی می گردم که دلش چون یاس است

چشم هایش به صفای گل سرخ

دستهایش پلی از احساس است

من به دنبال کسی می گردم که سرانجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد

آسمان دل او مهتابیست

من به دنبال کسی می گردم در قنوت چشم های غم زده

در حریر خاطرات کودکی

در سکوتی سربی ماتم زده

من دنبال کسی می گردم در غروب غربت آینه ها

درطلسم غصه های شاپرک

در تمام عقده ها و کینه ها

من به دنبال کسی می گردم عاشق بال کبوتر باشد

دستهای او چنان پروانه ای

روی گلهای معطر باشد

من به دنبال کسی می گردم موج در دریای عمرش بی قرار

اشکها در چشم او چون آینه

عشق او تنها عبور از انتظار

 

+ تاریخ ساعت 13:50 نویسنده سمیرا |

+ تاریخ ساعت 12:50 نویسنده سمیرا |


وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

+ تاریخ ساعت 12:40 نویسنده سمیرا |

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

+ تاریخ ساعت 12:39 نویسنده سمیرا |

هیچ کس جزخودم مقصرنیست؛عشوه های زنانه ام کم بود

 

بوی گندم وسیب می پیچید؛من ولی عاشقانه ام کم بود

 

مطمئن بودم وپراز احساس ؛سبز بودم ولی نفهمیدم

 

رویشی تازه داشتم اما؛قدرت هرجوانه ام کم بود

 

چشم های همیشه جذابش؛شعله شعله در آتشم خشکید

 

من ولی با"شرارتی معصوم "؛ارتفاع زبانه ام کم بود

 

شک ندارم کبوترزخمیم,در همان گرمسیر می ماند

 

با وجودی که عاشقش بودم ...گرمی آشیانه ام کم بود

 

معنی عشق را نمی فهمد ؛هرکسی گقت:"دوستت دارم"

 

بارها گفته بود...اما من...جرات عاشقانه ام کم بود...

 

درد دارد وقتي من عاشقانه هايم را می کشم

 

و ديگران ياد عشقشان مي افتند

 

اما تو...

 

 

+ تاریخ ساعت 14:49 نویسنده سمیرا |

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را

 نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده

است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای

 رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و

 مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان

 باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را

 بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان

 کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست

 که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را

 می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که

هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر

صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب های

ی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی !

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟

 پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر

 دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم

 و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام

سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم

 شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در

میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم

گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم

 ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست

دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند

 و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما

 من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه

 جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...

 

+ تاریخ ساعت 14:47 نویسنده سمیرا |

دلگيرم اين روز ها


از نبودن کسي که دوستش داشتم

کسي که باران بود


و مي باريد بر صفحهء کاغذي دلم


کسي که ابر بود


و سايه اش بر تنهايي ام


کسي که سه تار بود


و مينوازيد ملودي دوستت دارم را ..



دلگيرم از کسي که

ترکم کرد


و رفت بي هيچ برگشتي



دلگيرم از کسي که


امروز ديگر ندارمش


سايه اش را هم حتي


از سرم گرفت ..



کسي که دست هايش را

عاشقانه


بر گردنم حلقه مي کرد


و مرا


دوست مي داشت ..



و بغض ..



کسي که وقت خداحافظي ..

با اشک بدرقه ام ميکرد..,



آن روز با اشک بدرقه اش کردم


من ميرفتم و بر ميگشتم


اما او بي وفا شد


رفت و .. هرگز ...



اين روزها


عکس هايش


به من نگاه نميکنند


با من غريبگي مي کنند.


دلم ميشکند


بغض ميکنم



غرق مي شوم در شعر دلتنگي



من بي تو شده ام ..


و دفتر خاطراتم پر از روزهايي که ...

 

+ تاریخ ساعت 14:45 نویسنده سمیرا |